گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

نسیما چه باشد که لطفی نمایی

ز راه دل‌افروزی و جان‌فزایی

یکی سوی صدر اکابر شتابی

یکی گرد فخر افاضل برآیی

تو باری ز جنس حوادث برونی

تو باری ز بند نوایب رهایی

شو آن خاک را سای اگر هست ممکن

که هر کس تواند خود این چرخ رایی

پی بخت گیر ار شود راه مشکل

که او خود کند مر تو را رهنمایی

چو پیداست در نکهت مشکبارت

که با نکهت و خلق او آشنایی

بگو کای همه درد‌ها را تو مرهم

چو دردم گذشت آخر از حد کجایی

چو اندر شب درد شد عمر ضایع

چه وقتم دهد صبح تو روشنایی

مرا دیده خون رفت از این پس چه سودم

اگر خاک صدرت کند توتیایی

غم آیینه روح را هست زنگی

گذاره شد این زنگ کی‌می‌زدایی

به خاک درت آن گمانی نبردم

که اندر کشد کار ما با جدایی

عطای تو خود برقرار است لیکن

عطا چه کند آن که او را تو بایی

زهی در ثناخانه فضل و جودت

نموده بسی فکرتم کدخدایی

سخن رانده قدرت ز گردون محلی

کمربسته جودت به کیسه‌گشایی

گنه را ز درگاه عفوت تجاوز

هنر را به بازار جودت روایی

دل کوه زآن است پر گنج و گوهر

که بر کوه تیغ زبان آزمایی

شود بام اخضر همه عمر بنده

مر آن را که یک روز از در درآیی

ندارد جهان وزن یک پر پشه

به میزان همت گرش برگرایی

پس و پیش دیدم جهانا را همانا

نیاید پس از تو ز کس پیشوایی

میان سعادات و خاک جنابت

نمانده است از این پیش ما و شمایی

به میزان مدحت تو را می‌چه‌سنجم

که افزون ز مدحی و بیش از ثنایی

من ار چند دارم ز کبر آن توقع

که از خرمن ماه نکنم گدایی

ز بهر که از خرمن علم و فضلت

همی دارم این گونه کهربایی

ایا عیش دشمن ز رای صوابت

سیه‌رنگ همچون لباس ختایی

رهی عجز آورده از محنت خود

تو جهدی بکن بو که با او برآیی

همه بندگی‌ها بکردم ولیکن

چه سودم که ممکن نباشد خدایی

منم بلبل طبع و چون شد شگفته

گل خلق تو کی کنم بی‌نوایی

طمع نیست کز خاصگان تو باشم

که کاری است بس پرخطر پادشایی

ولیکن ز تو این قدر چشم دارم

که دردی چو دیدی علاجی نمایی

ایا آتش درد تا چند سوزی

و یا زهر اندیشه تا کی گزایی

مرا روز چون گشت شب رنگ از غم

پس ار هستی ای بخت چه روزرایی

شد از دست کارم کیم دست‌گیری

درافتادم از پای تا چند پایی

دریغا دریغا که همچون درایی

بریدیم ره را به یافه درایی

رز و برگ باید چو گل چون ندارم

چو بلبل چه سودم از این ژاژخایی

ایا منصبت را میسر سپهری

و یا رتبتت را مهیا سمایی

چو اندر شب تیره جهل ناید

جز از لمعه خاطر تو ضیایی

شب عیش بادت همیشه منور

ز ماه قبایی و شمع سرایی

ز رتبت تو را هر چه هستیش در خور

ز منصب تو را هر چه آن را سزایی

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب