ای فرخ آن که گاهگاهی
یابد به ستانه تو راهی
من باری بیجناب عالیت
حالی دارم چو بس تباهی
از سینه اگر دمی برآرم
میدان که بود طفیل اهی
از صبح بپرس حال دردم
گر صادق بایدت گواهی
این چندین جان که بنده سوزد
اندر دل تیره شب سیاهی
هرگز گفتی دمی که ما را
روزی بوده است نیکخواهی
بیصدر تو گر چه میزیم لیک
بکشند مرا به هر گناهی
ای تاخته روح تا در تو
هرگاه که جسته انسگاهی
ناجسته به نیم جو خلافت
گردون کآبی است زیر کاهی
قدرت به علو بر از سپهری
کلکت به اثر به از سپاهی
لطفت تن علم را حیاتی
قدرت سر چرخ را کلاهی
این بنده منم که نیست هرگز
در بندگی من اشتباهی
در بحر ثنات مینمایم
بیدست چو اختران شناهی
در رهگذری صبای لطفت
بر خاک نشسته چون گیاهی
هر یک چو ز اهل فضل این عصر
از تو شدهاند پادشاهی
ای یافته از تو نام و نانی
واین حاصل کرده آب و جاهی
وقت است اگر پدید آید
در باب رهیت انتباهی