ای غلام کفت هر آزادی
گه گه آخر ز بندگان یادی
از تو شرمم گرفت کاش کسی
به کرم دیگرم نشان دادی
تویی و بحر و این دو کس دیگر
کیست اندر جهان همه رادی
ایزد ار بست خواستی در رزق
خود در بخشش تو نگشادی
میبباید ز تو سخا آموخت
که چو تو کمتر افتد استادی
دختر طبع چون به تو ندهم
بهتر از تو کجاست دامادی
رای تو گر عوض شدی از ماه
به عوض چرخ بهتر افتادی
نظم کهتر به عون مدحت توست
فاش در هر خراب و آبادی
آن ز بازو و دست رستم بود
که جهانگیر گشت فولادی
خاک در چشم محنت اندازم
گر به سوی تو آردم بادی
با تو گر ساعتی نشست شدی
آن به صد جان مرا باستادی
ای بزرگی که خاندان تو را
در قدم نیست هیچ همزادی
حالی اندر هزار بیدادم
تا خودم بخت کی دهد دادی
مادر دهر داد و بیدادی
چه بدی گر به یک شکم زادی
خلق از آن سان شدند بنده غم
که به جز سرو نیست آزادی
هم ز حفظ حمایت کف توست
این که جا جای ماند دل شادی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زان گشاید فقع که بگشادی
زان نمایذ ترا که بنمادی
ای جهانی ز تو به آزادی
بر من از تو چراست بیدادی
دل من دادی و نبود مرا
از دل بیوفای تو شادی
دل دهان دل به دوستی دادند
[...]
ای سرشته به سیرت رادی
داد رادی به واجبی دادی
تازه در خسروی به حل و به عقد
صد طریق ستوده بنهادی
رنجها را برسم در بستی
[...]
چون در لطف و جود بگشادی
رهنمایی به ما فرستادی
از دل راد او رود رادی
زان دل راد دارم آزادی
زردی از رخ ز دودش آن دل راد
ای دل راد ، داد او دادی
درد دارد ز زار دل زارش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.