گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ای تخت ملک باز رسیدی به کام خویش

دیدی ز یمن شاه فلک را غلام خویش

بگشاد صبح دولت رای ضیای خود

بربست شام حرمان بار ظلام خویش

دولت چو بر نهاد تو افکند ظل خود

و اقبال کرد مرکز تو در خیام خویش

برچین گل معطر شادی ز باغ عیش

درکش می مروق عشرت ز جام خویش

از مدت فراق شهنشاه وقت شد

گر می‌کشی به عون وصال انتقام خویش

آن خسروی که موکب او صحن ملک را

جنت نهاد کرد ز میمون خرام خویش

طمغاج خان عادل آن رزم دوستی

کز گرد حرب سازد عطر مشام خویش

گردون هلال رایت میمونش گر بدید

ننمود بیش فخر به ماه تمام خویش

سیرآب کرده چشمه امید را کفش

از رشح جام بخشش دریا مسام خویش

تا خوب‌تر نماید در جلوه‌گاه جود

زر را نهد به کام ز الفاظ نام خویش

صیتش به ترک همرهی برق و باد گفت

چکند چو می‌نیابد کس را به کام خویش

ای خسرویی که دید جهان مهر و کینت را

اندر جبین صبح و سر زلف شام خویش

پیش کبود چتر تو بر خاک می‌نهد

چرخ سپیدکار رخ سبزفام خویش

شیران بیشه با خود هرگز نپخته‌اند

کز زخم رمح تو برهانند خام خویش

ای بس که دلبران کواکب نشسته‌اند

در انتظار عهد تو بر طرف بام خویش

الفاظ توست سحر حلال و خرد بر این

سوگند می‌خورد به حلال و حرام خویش

شاها سپهر خود را خاک در تو کرد

چندین همی چه کوشد در احترام خویش

گر خون گریست تیغ تو را هست جای آن

تا کی کشد ز حرب فراق نیام خویش

خود را عدو بر آتش تیر تو می‌نهد

چکند چو سیر گشت از این کار خام خویش

جانش عقاب چار پرت را کند شکار

هرگه که پوشد آن زره همچو دام خویش

بدخواه چون الف می‌شود از کسوت ظفر

از درع چون کنند سپاه تو لام خویش

خصم شتردل تو شنیدی که چون گریخت

از جد بلخ باز به سوی کنام خویش

بر خیل تو هر آنک حسامی همی کشد

از جان بشست دست به آب حسام خویش

شاها در این خجسته سفر کز سعادتش

بگذاشتی به گنبد اخضر مقام خویش

از آفتاب روی تو روشن بکرد باز

صدر جهان دو دیده خون در غمام خویش

خالی نیافت هرگز و فارغ نیافت هیچ

تری ز دیده خود و تلخی ز کام خویش

بر دست باد مردم چشمش گه سجر

می‌داد سوی خاک جنابت پیام خویش

صد بار جست رخصت خواب اندر این فراق

تا روی شاه بیند اندر منام خویش

شاها چو در دوام بقای تو یافته است

دنیا نظام کار خود و دین قوام خویش

تا روز حشر دور فلک همعنان کناد

ملک دوام زیب تو را با دوام خویش

گردون مطیع حکم تو کرده مدار خود

گیتی به دست امر تو داده زمام خویش

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
وحشی بافقی

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش

یک گام آن‌طرف ننهیم از مقام خویش

این مرغ تنگ حوصله را دانه‌ای بس است

صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش

فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد

[...]

صائب

دلدار ماست محو خط مشک‌فام خویش

صیاد را که دیده که افتد به دام خویش

کیفیتی که هست ز جولان خود ترا

طاوس مست را نبود از خرام خویش

زان پیشتر که خط کندش پای در رکاب

[...]

قدسی مشهدی

تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟

مجنون او شو و ز جنون گیر کام خویش

در بیخودی نه دیده‌ام از حیرت است باز

چشمم چو گوش مانده به راه پیام خویش

ما را سرشته‌اند چو نرگس تهی قدح

[...]

اسیر شهرستانی

گر از تو بشنویم جواب سلام خویش

بالای آفتاب نویسیم نام خویش

یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی

افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش

تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم

[...]

ساغر کنگاوری

ما و سفال میکده جمشید و جام خویش

ما برده‌ایم قرعه دولت به نام خویش

ساقی به دور لاله زمانی به گردش آی

کز گردش زمانه کشیم انتقام خویش

نام‌آوران عشق تو گم‌نام عالمند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه