گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ای پسر نیک ز حد می‌بری کار کمال

با چنان حسن ز تو صبر کنم اینت محال

چشم دارم که سخن گویی با من پس از این

که چو طوطی شکرت بخشد و زمرد پر بال

عشق بادام توام زآنسان آتش دل کرد

که چو پسته نبرم دل پس از این جز به سفال

روی بسیار بود لیک نه چونین به فروغ

حسن بسیار بود لیک نه زاینسان به کمال

شهر خواهی که نیاشوبد بر تو سهل است

لاله بر سرو مبر غالیه بر ماه جمال

جان خوبان تویی و عاشق زار تو منم

اشک از این معنی چون خاصگیان دارم آل

ای همه ساله همه کار تو سرگم چون زلف

چند باشیم بر آتش ز رخ تو چون خال

با خیالی شده از عشق تو و باز تو را

جای در دیده همی کن ز عزیزی چو خیال

وصلت از سال ندانم به کجا افتد باز

که کنون باری از ماه فتاده است به سال

بر دلت بار شده استم که چو بارم هر دم

ور کند عشوه و دستان و فتونت به جوال

نه مرا شیوه صبر و نه تو را عادت رحم

نه مرا طاقت هجر و نه تو را برگ وصال

خون یک شهر تو را ریختنی از غمزه

فرصت رحم کجا یابی با این اشغال

گوییم از سر طنز ای ز در دندانم

ز در دندان باشم چو شدم همچو خلال

دل بسی گوید آب تو چو از سر بگذشت

روی بر خاک نه از جور وی و زار بنال

لیک ظلم است رخ خاک بسودن پس از آنک

مرکب خاص خداوند بسودی به نعال

سرور شرع مجیرالدین مخدوم جهان

که دلش جمله سماح است و کفش جمله نوال

سرخ‌رویی کرم نصر محمد که شده است

روضه شرع ز آب سخنش سبز نهال

به در چرخ هنر آن کس که ز شرم نورش

گوژگوژ آید از شرق سوی غرب هلال

آن خداوند که همواره هیون صیتش

هفت اقلیم همی برد پی چار دوال

دست او حاضر وز بحر سخن راند کس

مر مرا باری چاره شد زاین ورز و وبال

آز را نیک بگیرند عنان از پس این

که به حمدالله کاندر کرمش نیست وبال

ای خداوند که تا توشه گردون باقی است

خرمن مال تو جز جود نبیند کیال

هر که را دست نهی پای نهد بر افلاک

هر کجا پای نهد سر کند آنجا اقبال

سنگ از قوت تفهیم تو می‌گیرد علم

عقل بر لذت تدریس تو می‌گیرد حال

چون شود کار رجا سست تویی حاتم طی

چو شود حرب نظر سخت تویی رستم زال

پیشوای سخنت را همه افهام تبع

کدخدای کرمت را همه آفاق عیال

هر که را گوش دریغ آید از حلقه تو

گرد او زد زند حلقه سپاه احوال

نیست از زمره حساد کسی مثل تو را

مثل تو چه کند در زمره مشتی تمثال

خلق مستغرق تو یک سر از این سان شده‌اند

که نبینند اگر خود بودت مثل و همال

بر حسود تو جهان همچو قفس گشت رواست

که چو قمری شد با طوق ز داغ اغلال

خصم از کین تو یابد اثری لیک و نه خوب

تیغ از آب بود لیک نه بس نیک زلال

به جناب تو بداندیش کم آید آری

جای چون تنگ کند بر شرف عز و جلال

فضل از سده میمون تو جایی نرود

که عظیم الفتی افتادستش با افضال

افکند خویشتن از پرده برون خنده‌زنان

همچو گل بشنود ار جود تو آواز سؤال

نوش بادت که جهان را تو همی دانی خورد

دشمنت تیر خورد لیک همه بر سگال

ای خداوند اگر چند که در حضرت تو

زحمت بنده ز هر سال فزون است امسال

من که دولت طلبم کی خورم آن غم که تو را

خدمت من همه رنج است و صداع است و ملال

ماه نو هرگز کی بدر شود تا نگرفت

دامن کحل ز افلاک بر زین چنگال

از ثنای تو رهی عز و شرف می‌طلبد

چه خطر دارد سیم و زر از این جنس آخال

بنده از جود تو زر چشم چنان شد که همی

ننگش آید که کند شعر تو را قافیه مال

ای خداوند که همچون تو نیافتد دیگر

گر چه بسیار کشد خانه فطرت اشکال

در حدود کرمت نامده امید هنوز

کندش بر و عطا از کف تو استقبال

عیش بر بنده حرام است و سبب جمله همینک

خاطری دارد فواره هر سحر حلال

تا جهان سر ز گریبان فنا برنارد

نرهد دامن جود تو ز دست آخال

همچو خاک آخر تا چند از این جرعه خوری

یک رهم درده جام کرمی مالامال

گر همی مملکت ذکر مؤید طلبی

خاطر بنده بر این شعر تو را داد مثال

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب