گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

بتی که طعنه زند لعل ناب را شکرش

سه روز شد که نمی‌یابم از کسی خبرش

به باغ جویمش آن را به باغ می‌یابم

ز قد سرو ز رخسار ارغوان اثرش

قبا مثال، همه عمر مانده‌ام دربند

که کی به سان قبا تنگ در کشم به برش

به گرته در قد چون سرو و ماه دیده‌استی

به ماه بر خط چون مشگ گل سپر نگرش

دل از وصالش اگر چند کیسه‌ها بردوخت

هنوز باری بر هیچ نیست چون کمرش

به شاخ جور چه آید همی ز شارع مهر

نماند برگ دل خسته بیش از این مگرش

عنا و انده و درد و بلا و محنت و رنج

مطولی است همه لفظ عشق مختصرش

دلی است گفتی خون ناشده نباشد و این

اگر بود نفتاده است پس بران نظرش

کسی که بر در او صد هزار محنت دید

چو دولت از چه قبل مانده است در به درش

شب دراز به غفلت چگونه می‌خسبد

ز حال آن که نیابند خفته یک سحرش

چه تلخ‌کام کند زآن لب چو نوش آن را

که شد زبان‌زده صد هزار تن سمرش

چه دست و پای نهد جرم آن ستم‌کش را

که دست بُرد غم عشق کرد بی‌سپرش

جگر چه می‌دهد آن را که برتوان چیدن

ز خاک گریه‌گهش پاره پاره جگرش

ندانم از که درآموخت این گهرپاشی

سرشک من که بر این‌ها سرشته شد گهرش

ز دست مجلس عالی که گر ز بحر بدی

ز فیض بودی آخر زمان زمان گذرش

نشانه امل و بحر جود سیف الدین

که تنگ عرصه بود روز بار بحر و برش

چه بحر جود که خود بحر بر امید عطاش

سقایه‌وار شود ره‌نشین رهگذرش

هزار باره جهان را به بنده دادستی

اگر نه خجلت از بذل بودی این قدرش

ریاح را چو مهمی فتد به ناحیتی

الاغ باشد صیت مکارم و سیرش

مسافر آمد صیت وی و ره آوردی

همی نیارد جز سایل تو از سفرش

ز نور طلعت گویی ز خامه فطرت

صقال‌گاه گزیده است واهب صورش

چو آبله است خرد را ثناش بر کف دست

از این قبل که همه ساله در سخاست گرش

همه سعادت آن رای اخترآسا باد

که سوی مجد و معالی شده است راهبرش

بزرگوارا آن نیست جود تو که سزد

هزار گنبد ازرق حباب در شمرش

علوم در بر عهدت شکسته بالی بود

فراق خواب و خورت وصل کرد بال و پرش

چنان شده است فنون لاجرم که می‌بسزد

قفس مشبک نیلی و خیمه‌ ماه و خورش

تویی که صرصر سرعت به کدیه جر کرده است

به مرکب تو یک یکسان شده است کوه و جرش

خطا و سهو به افعال تو نیابد راه

شعاع رای تو گویی همی برد بصرش

اگر مودت تو هم‌عنان خون نبود

به رگ درون کند آسیب خامه‌ای هدرش

هر آنکه با تو چو ابره نداشت خود را پیش

لعاب‌وار کند خوف همچو آسترش

ز پیش فقر هزیمت به در نبست رجا

که از عطات بر او می‌رسد نفر نفرش

بحر سازد ماهی وطن مگر نشنید

سخاوت تو وز این روی گشت نام کرش

غبار خاک درت فتنه را چو افیون است

که تا به حشر نباشد همی ز خود خبرش

جهان یسار نه‌ای زآنکه گر قیاس کنم

به ثروت تو نباشد همی ز خود خبرش

نهال بخت حسود است و نظم رایق من

اگر نگاه کنی نیک جمله خشک و ترش

رباط جود تو زآن کرد بنده مقصد خویش

که جز ثنا و مدیح تو نیست بار و خرش

ز بهر چشم بد صد هزار آخریان

اگرچه نیست بر او هیچ سود هم بخرش

چو آبگینه پذیرد ز سنگ آسیبی

شکسته گردد و نقصان کند از آن خطرش

خطر فزود عجب چرخ آبگینه مثال

چو سنگ حلم تو آید بر آبگینه درش

هر آنکه سر ز خط امتثال تو بکشد

ز آب کینه افلاک جرب باد سرش

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
سعدی

خری که بینی و باری به گل درافتاده

به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش

کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد

میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش

حکیم نزاری

هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برش

وفا کنم به دو چشم از میانِ جان به سرش

چنان که تشنه ز آبِ حیات نشکیبد

نمی شکیبم از آن مایلم به خاک درش

گرم به تیرِ جفا خسته کرد باکی نیست

[...]

ابن یمین

مرا چه گفت یکی گفت در زمانه توئی

بدیهه گوی کلام از معانی و صورش

چرا مدیحه سرای رضا همی نشوی

که در جهان نبود کس بپاکی گهرش

بگفتمش که نیارم ستود امامی را

[...]

خواجوی کرمانی

رقیب اگر بجفا باز دارم ز درش

مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش

بزر توان چو کمر خویش را برو بستن

که جز بزر نتوان کرد دست در کمرش

گرم بهر سر موئی هزار جان بودی

[...]

ابن حسام خوسفی

قضا بطوع کند دست طوق در کمرش

گرش اجازه دهد، بس بود همین قَدَرش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه