گنجور

 
رفیق اصفهانی

چه می در جام من پیر مغان کرد

که در پیرانه سر بازم جوان کرد

نه دربانم جدا زان آستان کرد

جدا زان آستانم آسمان کرد

گمان بد به من آن بی وفا برد

مرا آن بی وفا چون خود گمان کرد

دمی کان رشک سرو و غیرت گل

به عزم سیر جا در گلستان کرد

چو بلبل گل از آن رخ ناله برداشت

چو قمری سرو از آن قامت فغان کرد

هزاران روز شب کردی به اغیار

شبی هم روز با ما می توان کرد

مزن بر ما به رندی طعنه ای شیخ

ترا هر کس چنین، ما را چنان کرد

رفیق این دولت من بس، که بختم

گدای درگه پیر مغان کرد