گنجور

 
رفیق اصفهانی

کی به حسن آن که پریچهره و مهوش باشد

چو تو دلخواه بود یا چو تو دلکش باشد

توئی آن تازه خط امروز که از رشک به خون

چهره ی لاله رخان از تو منقش باشد

کارم از کاکل تو تا بکی آشفته شود

حالم از زلف تو تا چند مشوش باشد

تا کی از اشکم و تا چند ز آهم شب و روز

دیده پر آب بود، سینه پر آتش باشد

سر ز سنگ ستم و تیغ جفایت نکشم

کانچه از دست تو آید به سرم خوش باشد

نرسد گر به عنان فرست دست رفیق

سرش این بس که ترا بر سم ابرش باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

تا سر زلف تو شوریده و سرکش باشد

کارمن چون سر زلف تو مشوش باشد

عشقت آن خواست که در راه تو تا جان دارم

بار عشق تو بر این جان بلاکش باشد

تا کمان تو بود ابرو و تیرت مژگان

[...]

حافظ

نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشد

ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد

صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میان

[...]

جامی

باده چون بی غش و ساقی چو پریوش باشد

دعوی توبه درین وقت چه ناخوش باشد

صفت جام جهان بین که حکیمان گویند

رمزی از جام بلور و می بی غش باشد

مدعی گر نخورد می بگذارش که مدام

[...]

اهلی شیرازی

ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد

راحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد

حاجت سوختنم نیست چه دورم ز لبت

ماهی از آب چه شد دور در آتش باشد

با پریشانی خود شادم از آن می‌ترسم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اهلی شیرازی
شیخ بهایی

نقد صوفى نه همین صافى بی‌غش باشد

اى بسا خرقه که شایسته‌ى آتش باشد

صوفى ما که ز ورد سحرى مست شده

شامگاهش نگران باش که سر خوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه