گنجور

 
رفیق اصفهانی

کسی چون تو بلا هرگز ندیده است

چو من کس مبتلا هرگز ندیده است

من لب تشنه زان لب هر چه دیدم

خضر ز آب بقا هرگز ندیده است

دلم آن دیده است از جذبه ی عشق

که کاه از کهربا هرگز ندیده است

من آن بسیار از جان ناامیدم

که درد من دوا هرگز ندیده است

جفا را دیدم از اغیار و یارم

بسویم از وفا هرگز ندیده است

نگاهم می کند ز آن سان که گوئی

مرا در هیچ جا هرگز ندیده است

رفیق از خار خار دل چه گویم

که او خاری به پا هرگز ندیده است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مشتاق اصفهانی

دلم بی‌او صفا هرگز ندیده است

لبم بی‌او نوا هرگز ندیده است

من آن حاجت طلب در کوی عشقم

که تأثیر از دعا هرگز ندیده است

نشاید خواندم بلبل که آن گل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه