مرا تا جان بجسم ناتوان است
غم و درد توأم در جسم و جان است
ز لیلی نام و از مجنون نشانیست
ز تو تا نام و از من تا نشان است
مدامم امتحان کردی و بازت
گمان بد بمن ای بدگمان است
چنان در دیده ام گل بی تو خار است
که پندارم نه گل نه گلستان است
چه غم از کینه ی دوران کسی را
که او را چون تو ماه مهربان است
صبوری چون بود آن را که بی تو
به در تن تاب و نه در دل توان است
رفیق از جور و لطف اوست ما را
به این دلخوش اگر این نیست، آن است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از فراق معشوق سخن میگوید. او به شدت تحت تأثیر این جدایی است و میگوید که نام و نشانههای معشوق در ذهنش باقی مانده است. شاعر از بیاعتمادی معشوق به خود شکایت میکند و بیان میکند که بدون معشوق، زندگیاش نه گلستان بلکه خالی و بیمحتواست. او از صبوری در نبود معشوق حرف میزند و به رابطهای که بر پایههای جور و لطف بنا شده است اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که حتی اگر شرایط دشوار باشد، دلخوشیهایی وجود دارد که میتواند تحمل کند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که جانم در این بدن ناتوان است، غم و درد تو همواره در وجودم احساس میشود.
هوش مصنوعی: از لیلی فقط نامی مانده و از مجنون نشانهای فقط وجود دارد؛ اما از تو نامی هست و از من هم نشانی.
هوش مصنوعی: تو هر بار من را امتحان کردی و با این حال هنوز درباره من بدگمان هستی.
هوش مصنوعی: در چشمان من، بدون تو، حتی گل هم مثل خار به نظر میرسد. به قدری که فکر میکنم نه گل است و نه باغی پر از گل.
هوش مصنوعی: چه غمی میتواند باشد از خشم و کینهی زمانه، برای کسی که همچون تو، ماه مهربانی در دل دارد.
هوش مصنوعی: صبوری چگونه میتواند باشد برای کسی که بدون تو زندگی میکند؟ نه در تنش قدرتی است و نه در دلش تواناییای.
هوش مصنوعی: دوست ما باعث خوشحالی ماست؛ اگر چیزی در زندگیمان خوب نیست، میتوانیم به لطف او دلگرم باشیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو ایزد را دهشها بی کران است
پذیرفتن مرو را همچنان است
بگردان روی دل از فکرت بد
که بد کردن نه کار بخردان است
بدی اندیشه کردن در حق خلق
بدی کار تو در وی نهان است
کسی که نیکی اندیشد به هر کس
[...]
اساس شرع او ختم جهان است
شریعتها بدو منسوخ از آن است
جهانی جان چو پروانه از آن است
که آن ترسا بچه شمع جهان است
به ترسایی درافتادم که پیوست
مرا زنارِ زلفش بر میان است
درآمد دوش آن ترسا بچه مست
[...]
چه روی است آن که پیش کاروان است
مگر شمعی به دست ساروان است
سلیمان است گویی در عماری
که بر باد صبا تختش روان است
جمال ماه پیکر بر بلندی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.