گنجور

 
رفیق اصفهانی

مرا تا جان بجسم ناتوان است

غم و درد توأم در جسم و جان است

ز لیلی نام و از مجنون نشانیست

ز تو تا نام و از من تا نشان است

مدامم امتحان کردی و بازت

گمان بد بمن ای بدگمان است

چنان در دیده ام گل بی تو خار است

که پندارم نه گل نه گلستان است

چه غم از کینه ی دوران کسی را

که او را چون تو ماه مهربان است

صبوری چون بود آن را که بی تو

به در تن تاب و نه در دل توان است

رفیق از جور و لطف اوست ما را

به این دلخوش اگر این نیست، آن است

 
sunny dark_mode