گنجور

 
رفیق اصفهانی

اگر رود سر من چون حباب بر سر می

نمی رود ز سر من هوای ساغر می

تو و بهشت و من و میکده برو زاهد

تراست گر می کوثر مراست کوثر می

من آن حریف سمندر طبیعتم که مرا

دماغ تر نشود جز به آتش تر می

چه غم ز گردش مهر و مهم به میخانه

هلال جام بود تا به دور اختر می

ز جام جم اگر آب خضر دهند مرا

که این به جای میست آن به جای ساغر می

نه جام جم به بر من بود مقابل جام

نه آب خضر بود پیش من برابر می

به من که تفته روانم ز تاب رنج خمار

به من که سوخته جانم ز سوز اخگر می

بده پیاله ای از آب جانفزای شراب

بیار جرعه ای از راح روح پرور می

رفیق روز و شب از مهر و ماه مستغنی است

ز نور جوهر جام و صفای گوهر می

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

قسم به صفوت جام و صفای جوهر می

که نیست در سر ما جز هوای ساغر می

بیا که خشکی و تری طفیل هستی ماست

در آب خشک قدح ریز آتش تر می

ببین بلندی بخت و سعادت طالع

[...]

هاتف اصفهانی

شکست پیر مغان گر سرم به ساغر می

عجب مدار که سرها شکسته بر سر می

ستم به ساغر می‌شد نه بر سر من اگر

شکست بر سر من می فروش ساغر می

غذای روح بود بوی می‌خوشا رندی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه