گنجور

 
جامی

قسم به صفوت جام و صفای جوهر می

که نیست در سر ما جز هوای ساغر می

بیا که خشکی و تری طفیل هستی ماست

در آب خشک قدح ریز آتش تر می

ببین بلندی بخت و سعادت طالع

که کرد از افق خم طلوع اختر می

غرض ز طاعت عارف بهشت و کوثر نیست

بهشت میکده او را بس است و کوثر می

اگر ز درد سر خویش رنجه ای می نوش

که نیست رنج تو را شربتی برابر می

گذار پرورش تن به تن پرست ای دل

غذای روح کن از جام روح پرور می

به کنج میکده سازید خانه جامی را

که رفت خانه او چون حباب در سر می

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
هاتف اصفهانی

شکست پیر مغان گر سرم به ساغر می

عجب مدار که سرها شکسته بر سر می

ستم به ساغر می‌شد نه بر سر من اگر

شکست بر سر من می فروش ساغر می

غذای روح بود بوی می‌خوشا رندی

[...]

رفیق اصفهانی

اگر رود سر من چون حباب بر سر می

نمی رود ز سر من هوای ساغر می

تو و بهشت و من و میکده برو زاهد

تراست گر می کوثر مراست کوثر می

من آن حریف سمندر طبیعتم که مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه