گنجور

 
غبار همدانی

تا کی رودم خون دل از هر مژه چون جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان بِبَرآئی

بیمار غمت جان به لب و دل نگران است

شاید که به آئین طبیبان بدر آئی

من شمع صفت گریه کنان جان دهم از شوق

چون صبح تو گر با لب خندان ببر آئی

شک نیست که جمعیت خاطر دهدم دست

آن شب که تو با زلف پریشان ببر آئی

پروانه صفت جامۀ جان پیش تو سوزم

چون شمع اگر ای کوکب رخشان ببر آئی

مشکل بتوان زیست به هجران تو هر چند

باور نتوان کرد که آسان ببرآیی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

هنگام بهار است گل لاله و نسرین

از خاک در آیند و تو در خاک چرایی؟

چندان به سر خاک تو بنشینم و گریم

شاید که بهار آید و از خاک در آیی

رفیق اصفهانی

خوش آنکه کشی باده و از خانه برآیی

مستان و غزل‌خوان به سر رهگذر آیی

من کز خبر آمدنت حال ندارم

حالم چه بود گر به سر و بی‌خبر آیی؟

بهر نگهی چند شب و روز نشینم

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ای نَفس ، اگر از درِ معنی به در آیی،

از صحبت ظاهر به حقیقت بگرایی

عزلت بگزینی ز همه خلق چو عنقا

نه بلبل شیدا که به هر گل بسرایی

آن روز نماید به تو رخ شاهد معنی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از آشفتهٔ شیرازی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه