گنجور

 
رفیق اصفهانی

به غیر آن ماه را بی‌مهر با من مهربان کردی

خلاف عادت خودکردنی ای آسمان کردی

نهادی داغ هجرم بر دل و از دیده ام رفتی

دلم را خون چکان و دیده ام را خونفشان کردی

مشو از حرف بدگو بدگمان وز در مران ما را

که عمری آزمودی روزگاری امتحان کردی

بعشوه طاقت جان و تن شیخ و صبی بردی

بغمزه غارت دین و دل پیر و جوان کردی

ندارد بر فغان و ناله ام گوشی رفیق ارنه

بکویش روزها نالیدی و شبها فغان کردی