گنجور

 
رفیق اصفهانی

گر سر ببرندم نکشم پا ز در تو

پروای سر خویش ندارم به سر تو

در راه تو آن خاک نشینم که نخیزد

گر خاک شوم خاک من از رهگذر تو

بسیار کم افتد نظر لطف تو با من

افتاده ام آیا بچه جرم از نظر تو

اغیار به او محرم و محروم ازو من

ای ناله چه شد سوز و کجا شد اثر تو

تا کی کشم از جور و جفای تو ز دل آه

آه از دل از مهر و وفا بی خبر تو

گر قیمت هر بوسه دلی خواهی و جانی

بهر دل و جان کیست که خواهد ضرر تو

عشق تو رفیق از لب خشک تو نشد فاش

رسوای جهان کرد ترا چشم تر تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

ای پور ز خاقانی اگر پند پذیری

زین پس نشود عالم خاک آبخور تو

خاک است تو را دایه از آن ترس که روزی

خون تو خورد دایهٔ بیدادگر تو

شیری که لبت خورد ز دایه چو شود خون

[...]

اهلی شیرازی

مشتی مگسانیم سپند شکر تو

ما را بچه رانند رقیبان ز بر تو

از دیده بدل رفتی و نزدیک هلاکم

بازآ که بسی دور کشید این سفر تو

بفرست بمن بوی خود ای یوسف مصری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه