گنجور

 
آذر بیگدلی

شد از دو چشم توام، چشم خون‌فشان هر دو؛

چه کرده‌اند، به این هر دو بنگر آن هر دو!

دو چشم نه، دو ز بابل رسیده سحرورند؛

که باشد از فن هاروتشان نشان هر دو!

دو چشم نه، دو نکو نرگس گلستانند؛

که گشته در چمن دل نگاهبان هر دو!

دو چشم نه، دو بلا جاودان خونخوارند؛

که خورده خون کسان، گشته ناتوان هر دو!

دو چشم نه، دو عجب سحر پیشه غمازند

که کرده جان بتن سامری روان هر دو!

دو چشم نه، دو سیه مست ترک بیرحم اند؛

که بسته خنجر خونریز بر میان هر دو!

دو چشم نه، دو جفاپیشه دزد طرارند

که میبرند نهان دل ز مردمان هر دو!

دو چشم نه، دو نظر باز رند عیارند؛

که می کنند بسی فتنه ها عیان هر دو!

دو چشم نه، دو سخن ساز طفل خاموشند؛

که میزنند بسی حرف و بی زبان هر دو!

دو چشم نه، دو غزال سفید دل سیهند؛

که میچرند ز شوخی بگلستان هر دو!

دو چشم نه، دو حریفند صید کش، آذر

که کشته صید حرم را در آشیان هر دو!

ز گیسوان مسلسل بدست هر دو کمند

ز ابروان مقدس، به کف کمان هر دو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

دو نرگس تو که مستند و ناتوان هر دو

شدند آفت عقل و بلای جان هر دو

میان ما و تو جز جان و تن حجاب نبود

بیا که هجر تو برداشت از میان هر دو

چنان دو دیده غیورند بر رخت که کنند

[...]

رفیق اصفهانی

دو دلستان که بلای دلند و جان هر دو

به جان و دل شده ام مبتلای آن هر دو

دو آفتاب ز یک برج کرده اند طلوع

دو ماه گشته عیان از یک آسمان هر دو

دو گلعذار که در خوبیند هر دو مثل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه