گنجور

 
جامی

دو نرگس تو که مستند و ناتوان هر دو

شدند آفت عقل و بلای جان هر دو

میان ما و تو جز جان و تن حجاب نبود

بیا که هجر تو برداشت از میان هر دو

چنان دو دیده غیورند بر رخت که کنند

نظر به روی تو از یکدگر نهان هر دو

قران قوس قزح با هلال بس عجب است

خدای را بنما طاق ابروان هر دو

شکار پیشه دو ترکند خفته چشمانت

نهاده بر سر بالین خود کمان هر دو

ازان میان و دهان قاصرند وهم و خرد

اگر چه خرده شناسند و رازدان هر دو

ز کار دنیی و عقبی مپرس جامی را

که کرد در سر کار تو این و آن هر دو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آذر بیگدلی

شد از دو چشم توام، چشم خون‌فشان هر دو؛

چه کرده‌اند، به این هر دو بنگر آن هر دو!

دو چشم نه، دوز بابل رسیده سحرورند؛

که باشد از فن هاروتشان نشان هر دو!

دو چشم نه، دو نکو نرگس گلستانند؛

[...]

رفیق اصفهانی

دو دلستان که بلای دلند و جان هر دو

به جان و دل شده ام مبتلای آن هر دو

دو آفتاب ز یک برج کرده اند طلوع

دو ماه گشته عیان از یک آسمان هر دو

دو گلعذار که در خوبیند هر دو مثل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه