گنجور

 
رفیق اصفهانی

رخت جنت قدت طوبی است گفتم

حدیثی خوب و حرف راست گفتم

رخش را چون نگویم روز عید است

که زلفش را شب یلداست گفتم

بگو گفت آنچه نازیباست در من

بجز خویت همه زیباست گفتم

به جانی می خری بوسی ز من گفت

مرا در سر همین سود است گفتم

به تو جور من افزون گر شود گفت

ز تو مهرم نخواهد کاست گفتم

هزارش صید بیش است آن غلط بود

که او صیاد من تنهاست گفتم

مگر دادش دهم ور می دهی داد

رفیق امروز یا فرداست گفتم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

ره اینجا هر که ره اینجاست گفتم

جمال شاه جان پیداست گفتم

کمال خجندی

ترا بر دیده من جاست گفتم

که این جوی و تو سروی راست گفتم

البت گفت از توأم جانست درخواست

مرا از نست این درخواست گفتم

دهانت با دلم گفتا کجایی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه