گنجور

 
رفیق اصفهانی

از درت امروز و فردا ای دلارا می روم

گر نرفتم از درت امروز فردا می روم

طاقت و عقل و شکیب و صبر و هوش و جان و دل

می گذارم جمله را پیش تو تنها می روم

نیست پای رفتنم گاه وداع از پیش تو

همچو شمع استاده ام در گریه اما می روم

تا کجا آخر رسد کارم از این رفتن که من

با دلی و یک جهان حسرت از اینجا می روم

می روم از کوی او بیرون و در باطن رفیق

حسرتی دارم که پنداری ز دنیا می روم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم

بی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم

تا تو رفتی از برم با کس ندارم الفتی

گرچه باشد صد کسم همراه تنها می‌روم

هیچ جای از وحشت تنهاییم نبود ملال

[...]

محتشم کاشانی

از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌روم

داغ بر جان بار بر دل خار در پا می‌روم

آن چه با جان من بدروز می‌کردی مدام

کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم

مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از محتشم کاشانی
طغرای مشهدی

سایه ام از تیره روزی، لیک در ایوان چرخ

آفتاب آید چو پایین، من به بالا می روم

کس نمی پوشد بجز دود دلم رخت عزا

همچو شمع انجمن هرگه ز دنیا می روم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه