گنجور

 
رفیق اصفهانی

حال بسیار ناخوشی دارم

خاطر پرمشوشی دارم

دل ز آهم پر است هان ای خصم

که پر از تیر ترکشی دارم

هست از آه شعله ناک عیان

که نهان در دل آتشی دارم

بنظر درنیایدم مه نو

چشم بر نعل ابرشی دارم

دل من می کشد بجایی و من

با دل خود کشاکشی دارم

سگ خود خواندم بنامیزد

چه بت آدمی‌وشی دارم

در قدح از زلال شعر رفیق

بادهٔ صاف بی‌غشی دارم