از سر کوی تو با صدگونه سودا میروم
داغ بر جان بار بر دل خار در پا میروم
آن چه با جان من بدروز میکردی مدام
کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم
مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را
کز درت با یک جهان فریاد و غوغا میروم
میروم زین شهر و اهل شهر یک یک میکنند
زاری بر من که پنداری ز دنیا میروم
دشت تفتانتر ز صحرای قیامت میشود
با تف دل چون من مجنون به صحرا میروم
در لباس منع رفتن بس کن ای جادوزبان
این تقاضاها که من خود بیتقاضا میروم
محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان
حرف رفتن سر به سر میگویم اما میروم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق شاعر در هنگام جدایی و رفتن از یک مکان محبوب است. شاعر با دل مشغولی و اندوه از کوی یار میرود و بار غم و درد را بر دوش دارد. او از بیتفاوتی محبوبش صحبت میکند و به او یادآوری میکند که شاید در آینده پشیمان شود. مردم شهر با زاری و افسوس او را بدرقه میکنند و شاعر به شدت دلتنگ است. او همچنین به کنایه به سختیهایی که در دل دارد اشاره میکند و در انتها میگوید که با وجود همه این نشانهها، عزم رفتن را کرده و میرود.
هوش مصنوعی: من از کنار کوی تو با افکار و احساسات مختلف روانه میشوم، در حالی که درد و غم در وجودم است و خاری در قدمهایم حس میکنم.
هوش مصنوعی: هر آنچه که در گذشته به من آسیب میزدی، امروز چگونه میتوانی آن را ادامه بدهی اگر بدانی که من فردا خواهم رفت؟
هوش مصنوعی: خبر خوشی به سگان خود بده که من از درت با یک دنیا فریاد و سر و صدا میروم و از ترس آنها کاسته شده است.
هوش مصنوعی: من از این شهر و مردمش میروم و آنها به یاد من یکی یکی گریه میکنند، طوری که انگار من از جهان میروم.
هوش مصنوعی: دشت تفتان به خاطر احساسات و عشق عمیقی که در دل دارم، از بیابان قیامت هم زیباتر و شگفتانگیزتر میشود. من همچون مجنون به دشت میروم.
هوش مصنوعی: بیخود از من خواهش نکن که نروم، زیرا من خود بدون هیچ خواستهای به سمت تو میآیم.
هوش مصنوعی: محتشم به خاطر افسوس و پشیمانی که دارد، به آن معشوق زیبا میگوید که هرچند به او میگویم که میروم، اما در واقع نمیتوانم بروم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم
بی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم
تا تو رفتی از برم با کس ندارم الفتی
گرچه باشد صد کسم همراه تنها میروم
هیچ جای از وحشت تنهاییم نبود ملال
[...]
گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا میروم
از گرفتاری دلم اینجاست هرجا میروم
رفتنم را بس که میترسم کسی مانع میشود
میروم امروز و میگویم که فردا میروم
رفته خضر ره ز پیش اما من گم کرده پی
[...]
سایه ام از تیره روزی، لیک در ایوان چرخ
آفتاب آید چو پایین، من به بالا می روم
کس نمی پوشد بجز دود دلم رخت عزا
همچو شمع انجمن هرگه ز دنیا می روم
از درت امروز و فردا ای دلارا می روم
گر نرفتم از درت امروز فردا می روم
طاقت و عقل و شکیب و صبر و هوش و جان و دل
می گذارم جمله را پیش تو تنها می روم
نیست پای رفتنم گاه وداع از پیش تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.