گنجور

 
محتشم کاشانی

از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌روم

داغ بر جان بار بر دل خار در پا می‌روم

آن چه با جان من بدروز می‌کردی مدام

کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم

مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را

کز درت با یک جهان فریاد و غوغا می‌روم

می‌روم زین شهر و اهل شهر یک یک می‌کنند

زاری بر من که پنداری ز دنیا می‌روم

دشت تفتان‌تر ز صحرای قیامت می‌شود

با تف دل چون من مجنون به صحرا می‌روم

در لباس منع رفتن بس کن ای جادوزبان

این تقاضاها که من خود بی‌تقاضا می‌روم

محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان

حرف رفتن سر به سر می‌گویم اما می‌روم

 
 
گوهر
جامی

سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم

بی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم

تا تو رفتی از برم با کس ندارم الفتی

گرچه باشد صد کسم همراه تنها می‌روم

هیچ جای از وحشت تنهاییم نبود ملال

[...]

محتشم کاشانی

گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا می‌روم

از گرفتاری دلم اینجاست هرجا می‌روم

رفتنم را بس که میترسم کسی مانع شود

می‌روم امروز و می‌گویم که فردا می‌روم

رفته خضر ره ز پیش اما من گم کرده پی

[...]

طغرای مشهدی

سایه ام از تیره روزی، لیک در ایوان چرخ

آفتاب آید چو پایین، من به بالا می روم

کس نمی پوشد بجز دود دلم رخت عزا

همچو شمع انجمن هرگه ز دنیا می روم

نورس دماوندی

گر به گلگشت ارم یا بزم دارا می روم

عضو از جا رفته ام از خانه هر جا می روم

جان طاقت صحبت حلقم به لب آورده است

هوی وحشت می کشم تا کوی عنقا می روم

هشت در پای دلم نعلینی از چشم غزال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نورس دماوندی
رفیق اصفهانی

از درت امروز و فردا ای دلارا می روم

گر نرفتم از درت امروز فردا می روم

طاقت و عقل و شکیب و صبر و هوش و جان و دل

می گذارم جمله را پیش تو تنها می روم

نیست پای رفتنم گاه وداع از پیش تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه