گر دهد بلبل ز شوق روی گل جان در قفس
به که گل را در گلستان بنگرد با خار و خس
نه گلم باشد تمنا نه گلستانم هوس
گل مرا روی تو کافی گلستان کوی تو بس
قد غیر و من چه می داند نمی داند چو او
خویش از بیگانه یار از مدعی عشق از هوس
نقد جان ریزم به پای او ندانم چون کنم
غیر نقد جان به چیزی چون ندارم دسترس
روز و شب در کنج تنهائی در این فکرم که تو
با که باشی هم زبان یا با که باشی هم نفس
داد و فریاد از تو دارم از که نالم ز آنکه هست
داد من از دادگر، فریادم از فریادرس
فارغم از خلق و، خلق آسوده اند از من رفیق
نه کسی کاری بمن دارد نه من کاری بکس
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حال و هوای شاعر است که به غیر از عشق و محبت، از هیچ چیز دیگری سخن نمیگوید. شاعر از دیگران میخواهد که از اوضاعش نپرسند و تنها در مورد عشق بپرسند. او اسرار عشق را برای کسانی که درک نمیکنند، فاش نمیکند و میگوید که از هیچ کتاب دیگری جز عشق چیزی نمیداند. در نهایت، او به دشواریهای عشق و رنجهای ناشی از جدایی اشاره میکند و از دیگران میخواهد که نظر خود را دربارهٔ جان و دل او از دیدگاه عشق جویا نشوند.
هوش مصنوعی: اگر بلبل به خاطر عشق به گل جانش را در قفس بدهد، بهتر است از اینکه گل را در گلستان ببیند و در میان خار و علف باشد.
هوش مصنوعی: نه من خودم را خواستهام و نه بهار و زیبایی را، بلکه فقط زیبایی و عشق تو برای من کافی است و همین برایم بهشت است.
هوش مصنوعی: قد او تغییر کرده است و من از این تغییر بیخبرم. او نمیداند که خویش را از بیگانه تشخیص بدهد، و همچنین نمیتواند عشق را از هوس تمیز دهد.
هوش مصنوعی: جانم را به پای او میریزم، اما نمیدانم چگونه این کار را انجام دهم. زیرا چیزی غیر از جانم برای اهدا کردن ندارم و به چیز دیگری دسترسی ندارم.
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، در تنهاییام به این فکر میکنم که تو با چه کسی صحبت میکنی یا با چه کسی همنفس هستی.
هوش مصنوعی: من از تو فریاد و ناله دارم؛ اما نمیدانم به که شکایت کنم. زیرا داد مرا کسی نمیزند که به او اعتماد کنم، و فریاد مرا نیز کسی پاسخ نمیدهد که به او تکیه کنم.
هوش مصنوعی: من از ارتباط با مردم بینیازم و آنها هم از من راحت هستند. نه کسی به من توجهی دارد و نه من به کسی اهمیت میدهم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای توئی بیچارگان را چاره و فریادرس
ایزد از هر دو بند و سختی مر ترا فریادرس
هرکه را رنجی بدو آمد تو برداری ازو
بر ندارد رنج تو جز کردکار پاک و بس
جز بکردار نشاط و ناز نگذاری قدم
[...]
ای بنظم آراستن با سعد اکبر هم نفس
مدح سعدالملک مسعود بن اسعد گوی و بس
آنکه نفس ناطقه از سینه ارباب نظم
بهر سلک مدح او در نفیس آرد نفس
صدر عالی رأی ملک آرای دستوری که بر
[...]
در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس
یاد میدار آنکه: هستی هر نفس با دیگری
ای که بییاد تو هرگز بر نیاوردم نفس
میروی چون شمع و خلقی از پس و پیشت روان
[...]
ز اقتضای دور گردون گر پدید آید ترا
چند روزی در جهان بر قول و فعلی دسترس
بشنو از ابن یمین پندی بغایت سودمند
با سلامت عمر اگر داری بسر بردن هوس
بدمگوی و بدمکن با هیچکس در هیچ حال
[...]
هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس
سست میجنبد صبا ای صبح کار توست و بس
پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبح
کیست کو در پیش خورشیدی تواند زد نفس؟
ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.