گنجور

 
رفیق اصفهانی

نمود چون مه نو رخ ز طرف بام افسوس

ندیدم آن مه بی مهر را تمام افسوس

گرفت جان پی جانان و من بدین حسرت

که بر کدام خورم حیف و بر کدام افسوس

ندیده کام ز شیرین و جان شیرین داد

ز تلخکامی فرهاد تلخکام افسوس

دلم به خار و خس آشیانه خرم بود

نبود آگهیم از نشاط دام افسوس

حلال داشت به حرف رقیب خون مرا

از آن حلال ندانسته از حرام افسوس

گذشت از برم امروز چون پس از عمری

ز بیم غیر نشد فرصت سلام افسوس

به کار نظم همه عمر من گذشت رفیق

نیافت کار من از نظم، انتظام افسوس

 
sunny dark_mode