گنجور

 
رفیق اصفهانی

نمی شوم ز سگ کوی او جدا هرگز

که آشنا نکند ترک آشنا هرگز

به یاد او گذرد عمر ما که عمرش باد

به عمر خود نکند گرچه یاد ما هرگز

ز بخت خود شده ام خاک راه خود رایی

که از غرور نبیند به پشت پا هرگز

به بزم او نبود راه هرگزم آری

به بزم شاه نباشد ره گدا هرگز

چه طالع است کز او نشنوم بجز دشنام

به او اگرچه نگویم بجز دعا هرگز

وصال خویش که داری روا همیشه به غیر

چه کرده ام که نداری به من روا هرگز

بهای خون طلبم هرگز از تو من حاشا

شهید عشق ندانست خونبها هرگز

همیشه قبله ی حاجات من تویی اما

نمی شود ز تو یک حاجتم روا هرگز

گذاشت زنده مرا گر جداییت زین پس

نمی شوم ز تو تا زنده ام جدا هرگز

رفیق از تو نه هرگز وفا نمی بیند

وفا ندیده کسی از تو بی وفا هرگز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

تو درنیافته‌ای لذت وفا هرگز

دلت به مهر نگردیده آشنا هرگز

همه فرایض جور و جفا به جای آری

نمی شود ز تو بدعهدی قضا هرگز

به هر بلا که کنی مبتلا ملاطفتست

[...]

صائب تبریزی

نبسته ای گره عهد برقبا هرگز

نرفته ای به سروعده وفا هرگز

همیشه گرچه درآیینه خانه می گردی

ندیده ای رخ خود سیراز حیا هرگز

عیارجنبش مژگان او چه میدانی؟

[...]

واعظ قزوینی

بر اهل ترک، نکرده است غم جفا هرگز

گزند خار ندیده است پشت پا هرگز

چو روی آیینه است آن جهان و، این یک پشت؛

ز پشت آینه، ای دل مجو صفا هرگز!

بزیر چرخ، مکن ریشه أمل محکم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه