هر که را یاد تو در دل نفسی می آید
کی دگر در دل او یاد کسی می آید
آه از آن آتش سوزان که چنین گرم عنان
از پی سوختن مشت خسی می آید
بخت بد بین که مرا می کشد آن مه کو را
کار صد خضر و مسیح از نفسی می آید
گر به یک شعبده بردی دل او نیست عجب
که چنین شعبده ها از تو بسی می آید
شیوه ی عشق ندانند رقیبان آری
کار پروانه کجا از مگسی می آید
یاد تو تا به دلم جای گرفته است رفیق
ناکسم گر به دلم یاد کسی می آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این غزل شاعر احساس عشق و ارادت عمیق خود را به معشوق بیان میکند. او میگوید که اگر همه جهان را به او بدهند، در برابر محبت آن معشوق چه ارزشی ندارد. شاعر در تنهایی خود به یاد معشوق است و میخواهد دلش از دیگران خالی باشد تا فقط او را بپذیرد. او راز عشق را از معشوق پنهان کرده و میگوید کسی از این راز آگاه نیست. شاعر با وجود درد و غم، خود را از شکایت فارغ میدارد تا خاطر معشوق آزرده نشود. در نهایت، او امیدوار است که شعرش مورد قبول معشوق واقع شود.
هوش مصنوعی: هرکس که یاد تو در دلش زنده است، هرگز نمیتواند به یاد کسی دیگر بیفتد.
هوش مصنوعی: ای کاش از آن آتش سوزان که به شدت شعلهور است، غمی نداشتیم که اینگونه مهار خود را از دست داده و به سوی سوختن یک مشت خاک در تلاش است.
هوش مصنوعی: سرنوشت شوم من را به سمت مرگ میکشاند، کسی که آن چهره زیبا مانند خضر و مسیح از یک نفسش معجزهای میآفریند.
هوش مصنوعی: اگر با یک ترفند توانستی دل او را بربایی، عجیب نیست که از تو ترفندهای بیشتری نیز سر بزند.
هوش مصنوعی: رقیبان از روش عشق بی خبرند، پس چگونه ممکن است پروانه بتواند از مگس کاری انجام دهد؟
هوش مصنوعی: یاد تو در قلبم جا دارد، ای دوست بیوفا، حتی اگر به یاد کسی دیگر بیفتم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
زآتش وادی ایمن نه منم خُرّم و بس
[...]
باز ازین راه صدای جرسی میآید
گویی از منزل معشوق کسی میآید
دم صبح از نفس باد صبا مُشکین شد
همدمی میرسد و همنفسی میآید
چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طور
[...]
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی می آید
دعوی عشق ز هر بوالهوسی میآید
دست بر سر زدن از هر مگسی میآید
اوست غواص که گوهر به کف آرد، ورنه
سِیْرِ این بحر ز هر خار و خسی میآید
از دل خسته من گر خبری میگیری
[...]
مژده ای دل که مسیحانفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که من
زدهام فالی و فریادرسی میآید
کس ندانست که منزلگه آن دوست کجاست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.