گنجور

 
جامی
 

باز ازین راه صدای جرسی می آید

گویی از منزل معشوق کسی می آید

دم صبح ازنفس باد صبا مشکین شد

همدمی می رسد و همنفسی می آید

چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طور

شعله نور به سر وقت خسی می آید

طوطی از رشک چرا جان ندهد کز لب دوست

شکر کام نصیب مگسی می آید

پایه عشق بلند است همین بس که ازو

در دل امیدی و در سر هوسی می آید

یار گفت از سر اخلاص براین دربه زمین

سرزنان جامی درمانده بسی می آید

گفتمش هست به فریاد ز دست دل خویش

پا ز سر کرده به فریادرسی می آید

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.