گنجور

 
رفیق اصفهانی

گر جهان از ماه تا ماهی از آن من شود

نیست چندانی که آن مه مهربان من شود

بی تو ای آرام جان تنها به کنج بی کسی

جز خیالت کیست تا آرام جان من شود

خانه ی دل را ز یاد غیر خالی کرده ام

جای آن دارد که یارم میهمان من شود

من که راز عشق را از یار می دارم نهان

مدعی کی آگه از راز نهان من شود

جان دهم از درد پیش او ننالم تا مباد

خاطر او رنجه از آه و فغان من شود

این غزل مقبول اهل طبع می گردد رفیق

گر قبول طبع یار نکته دان من شود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

هیچ گه بینم که آن مه مهربان من شود

رام گردد با من و آرام جان من شود

استخوانی شد تنم از لاغری وان هم خوش است

گر سگش را میل سوی استخوان من شود

این چنین جولان کنان کان شهسوار آمد برون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه