گنجور

 
رفیق اصفهانی

مگر از سینه ی من دل برآید

از این دل ورنه غم مشکل برآید

برآید گر ز تن جان ز آرزویت

کیم این آرزو از دل برآید

به امید ثمر کشتم نهالی

چه دانستم که بی حاصل برآید

زید آزاد چون قمری در این باغ

که سرو از خاک پا در گل برآید

کجا سرو و کجا قد تو هیهات

ز گل آن روید این از دل برآید

تغافل کم کن از روزی حذر کن

که آهی از دل غافل برآید

به این یک جان که دارد در بدن چون

رفیق از خجلت قاتل برآید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

کیم پیکان تو از دل برآید

مگر چون غنچه ام از گل برآید

مریز ای دیده سیل خون به جیحون

مبادا موج بر ساحل برآید

دهد یاد من از محمل نشینیت

[...]

طبیب اصفهانی

از آن آهم ز دل مشکل برآید

که می ترسم غمت از دل برآید

مکن بامن جفا چندان مبادا

که آهی از دلم غافل برآید

بخاک ما ببار ای ابر رحمت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه