گنجور

 
نورس دماوندی

شب زداغ هجر دست از کار و کار از دست رفت

ساغر از کف مطرب از چنگ و نگار از دست رفت

خنده ها از چاک دارد جیب پیراهن به من

تا مرا در بی خودی دامان یار از دست رفت

 
 
صائب

تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

قوت سرپنجه مشکل گشای فکر من

در ورق گردانی لیل و نهار از دست رفت

تا کمر بستم غبار از کاروان بر جا نبود

[...]

فیض کاشانی

کار جان را تن ندادم روزگار از دست رفت

دست در کاری نزد دل تا که کار از دست رفت

جان نشد در کار جانان بار تن جان برنداشت

دل پی هر آرزو شد کار و بار از دست رفت

عمر در بیهوده شد صرف و نشد کاری تمام

[...]

واقف لاهوری

تا تو رفتی دامن صبر و قرار از دست رفت

دست بر سر می‌زنم ای وای کار از دست رفت

شد جوانی آخر و خاکی بیفکندم به جیب

گل نچیدم از جنون فصل بهار از دست رفت

اعتمادی داشتم بر طاقت سنگین‌رکاب

[...]

صامت بروجردی

سر بر آر از بستر غفلت که کار از دست رفت

وقت را فرصت شمر هان روزگار از دست رفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه