دُری که در صدف گوش آن جفا گوش است
ستارهی سحر مشرق بناگوش است
ز صبح چاک گریبان و خطّ مصحف حسن
مرا سواد نظر روشن از دُر گوش است
عیار نشأه از این بیشتر نمیباشد
خمار چشم تو چون باده رهزن هوش است
به باغ نیست گل و ارغوان که از رگ شاخ
ز رشک حسن تو خون بهار در جوش است
دمی که تیغ سخن میکند جگر خایی
به زخم او سپرِ دِل، زبان خاموش است
تو را ز بی بصری چشم عیب جو باشد
و گر نه دیدهی صاحبنظر خطا پوش است
ز چشم نورس ما طرح کرده مهتابی
مهی که دایرهی هالهاش ز آغوش است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هنوز شام درین تعزیت سیه پوش است
هنوز عالم کرّوبیان پر از جوش است
زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است
ز جوش لاله و گل خون خاک در جوش است
نسیم لطف بهار از شمار بیرون است
فغان که غنچه این باغ، تنگ آغوش است
ازان جهان حلاوت همین خبر دارم
[...]
کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟
که طرّة تو به آن پردلی زرهپوش است
بیا که بر تن عشّاق پیرهن نگذاشت
قبای ناز که با قامت تو همدوش است
تو ای نسیم، گلابی به روی بلبل زن
[...]
رفیق راه طلب، راه را رفیق خوش است
عقیق دست دعا اشک چون عقیق خوش است
گل سرِ سبد عالمی تو و چون گل
سلوک باید و نیکت به یک طریق خوش است
مرا که دیدهٔ دل جز به حسن معنی نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.