گنجور

 
واعظ قزوینی

رفیق راه طلب، راه را رفیق خوش است

عقیق دست دعا اشک چون عقیق خوش است

گل سرسبد عالمی تو و چون گل

سلوک باید و نیکت به یک طریق خوش است

مرا که دیده دل جز بحسن معنی نیست

از آن لب شکرین نکته یی دقیق خوش است

بود اگر چه دعا، نیست خوش زاهل نفاق

بود اگر همه دشنام از صدیق خوش است

هنوز گلشن حسن تو بر سر جوش است

چه شد که سیب زنخدان، چوبه نمد پوش است؟

همان نهال تو سر گرم جلوه ناز است

اگر چه کاکل مشکین، چو شمع خاموش است

بدورت از نظر خلق تیربارانست

از آن ز جوهر خط، عارضت زره پوش است

زبان بسته نگهبان راز دل می باشد

حصار خانه ویران، چراغ خاموش است

ز صبح مرگ خبر میدهد، ولیک ترا

سفید گویی آیینه پنبه گوش است

مدار چشم اقامت اگر سلیمانی

ز خاتمی که شب و روز خانه بر دوش است

به گرمی دگران واعظ احتیاجم نیست

ک دیگ من چو خم می ز خویش در جوش است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن حسام خوسفی

هنوز شام درین تعزیت سیه پوش است

هنوز عالم کرّوبیان پر از جوش است

صائب تبریزی

زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است

ز جوش لاله و گل خون خاک در جوش است

نسیم لطف بهار از شمار بیرون است

فغان که غنچه این باغ، تنگ آغوش است

ازان جهان حلاوت همین خبر دارم

[...]

فیاض لاهیجی

کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟

که طرّة تو به آن پردلی زره‌پوش است

بیا که بر تن عشّاق پیرهن نگذاشت

قبای ناز که با قامت تو همدوش است

تو ای نسیم، گلابی به روی بلبل زن

[...]

واعظ قزوینی

برد ز مجلس ما فیض آنکه خاموش است

زبان بود چو فروشنده، مشتری گوش است

بروی دل در فیض است لب فرو بستن

چراغ خانه باطن زبان خاموش است

مباش چین بجبین و، هرآنچه خواهی باش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه