دُری که در صدف گوش آن جفا گوش است
ستارهی سحر مشرق بناگوش است
ز صبح چاک گریبان و خطّ مصحف حسن
مرا سواد نظر روشن از دُر گوش است
عیار نشأه از این بیشتر نمیباشد
خمار چشم تو چون باده رهزن هوش است
به باغ نیست گل و ارغوان که از رگ شاخ
ز رشک حسن تو خون بهار در جوش است
دمی که تیغ سخن میکند جگر خایی
به زخم او سپرِ دِل، زبان خاموش است
تو را ز بی بصری چشم عیب جو باشد
و گر نه دیدهی صاحبنظر خطا پوش است
ز چشم نورس ما طرح کرده مهتابی
مهی که دایرهی هالهاش ز آغوش است