نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۳

دُری که در صدف گوش آن جفا گوش است

ستاره‌ی سحر مشرق بناگوش است

ز صبح چاک گریبان و خطّ مصحف حسن

مرا سواد نظر روشن از دُر گوش است

عیار نشأه از این بیشتر نمی‌باشد

خمار چشم تو چون باده رهزن هوش است

به باغ نیست گل و ارغوان که از رگ شاخ

ز رشک حسن تو خون بهار در جوش است

دمی که تیغ سخن می‌کند جگر خایی

به زخم او سپرِ دِل، زبان خاموش است

تو را ز بی بصری چشم عیب جو باشد

و گر نه دیده‌ی صاحب‌نظر خطا پوش است

ز چشم نورس ما طرح کرده مهتابی

مهی که دایره‌ی هاله‌اش ز آغوش است