تو را که نرگس پرکار نکته پرداز است
لطیفههای نگاهش بدیههی ناز است
شفق نگار ز آهم بساط نُه فلک است
چه خون که در دل من زان نگار طنّاز است
به جنگل مژه شاهین شوخی نگهش
برای صید دل من تمام انداز است
رسانده است به خونریز من چو مژگان دم
ز بس که تیغ نگاهش به فتنه دمساز است
چو آفتاب برد زنگ کلفت از دل دهر
تو را که آینهی چهره صبح پرداز است
نیاز را نبود راه چشم واکردن
ز بس نگاه تو را ناز بر سر ناز است
همین نکرده نظر بند دیده و دل را
به دام سحر نگاه تو عین اعجاز است
ه غیر دختر رز هیچکس نپوشیده است
قبای آل سرشکم که رنگ شیراز است
مسخر است مرا آسمان چو روی زمین
جهان نورد سرشک آه من فلک تاز است
تو را به چهره درِ فیض چشم بستن بست
دری است صبح که بر روی عالمی باز است
رسد فراخور همت به مدّعا سالک
چنانکه طی مدارج به قدر پرواز است
چرا ز پرده دری چشم دل نمیپوشی
چو اشک خون جگر چون نصیب غمّاز است
معطر از نفس خویش عالمی دارد
به رنگ غنچه در این باغ هرکه خود ساز است
خط شعاعی نورس خدنگ طعنه بود
چو آفتاب اگر در زمانه ممتاز است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خوش است بزم ولی پر ز خائن راز است
سخن به رمز بگویم که غیر، غماز است
که بر خزانهٔ این رازهای پنهان زد؟
که قفل تافته افتاده است و در باز است
به اعتماد کس ای غنچه راز دل مگشای
[...]
نسیمگل به خموشی ترانهپرداز است
که موج رنگگل این چمن رگ ساز است
چگونه بلبل ما بال عیش بگشاید
که سایهٔگل این باغ چنگل باز است
کجا رویم که سرمنزلی به دست آریم
[...]
ز خود روم، چو پرو بال هستیم باز است
که تنگنای دو عالم چه جای پرواز است؟!
بانتظار تو خود کرده ام، چنانکه ز راه
رسیده ای و همان چشم حسرتم باز است
بکوی او همه شب تا بروز مینالم
[...]
بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است
عروس لاله سراپا کرشمه و ناز است
نوا ز پردهٔ غیب است ای مقام شناس
نه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است
کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.