گنجور

 
آذر بیگدلی

ز خود روم، چو پرو بال هستیم باز است

که تنگنای دو عالم چه جای پرواز است؟!

بانتظار تو خود کرده ام، چنانکه ز راه

رسیده ای و همان چشم حسرتم باز است

بکوی او همه شب تا بروز مینالم

فغان که یار نمیپرسد این چه آواز است؟!

من و شکایت جور تو بیوفا، هیهات؛

ولی چه چاره کنم؟! آب دیده غماز است!