گنجور

 
نورس دماوندی

به گلشن بس که دارد غنچه تقلید حجابش را

گل از موج تبسم وا کند بند نقابش را

اگر یک شب سهیل لعل آن مه بر فلک تابد

چو داغ لاله آرد در نظر صبح آفتابش را

چو از خون بهار آن شاخ گل می در قدح ریزد

دهد از مجمر گل‌ها دل بلبل کبابش را

ندارد بر بساط دلبری هم چشمی از شوخی

که بالین از رَم آهوست چشم نیم خوابش را

به رنگ غنچه خونین لعل او را موج می‌سازد

مگر در شیشه‌ی شبنم رساند گل شرابش را

چو محو نشأه‌ام دارد شراب جلوه‌ی یادش

روم از خویش اگر جانان براندازد نقابش را

به رنگ زخم گل ناسور داغ لاله می‌گردد

به گلشن گر گشاید طُرّه زلف نیم تابش را

چو بیند در نیازم بی جگر آشفته می‌گردد

زبان چون نی نمی‌فهمد کسی ناز و عتابش را

چو ماه نو نماید ضعف طالع پیکر مردم

چرا از دور چون خورشید می‌بوسم رکابش را

عجب دارم که در آب عرق روز شمار افتد

ز خجلت هر که اینجا پاک می‌سازد حسابش را

چه غم در هند اگر روشن سواد صد غزل گردد

که من همچو حنا شب در میان گویم جوابش را

دل ویران نورس نازنین کیفیتی دارد

چو چشم مست خوبان دیدم احوال خرابش را