گنجور

 
نورس دماوندی

تا لبالب ز می حسن تو شد شیشه‌ی ما

خونِ گل جوش زند از رگ اندیشه‌ی ما

امشب از باده‌ی دیدار تو ساغر زده‌ایم

ماه و خورشید بُوَد دُرد تهِ شیشه‌ی ما

از رگ برق تجلّی است زبان در دهنش

بیستون را سَبَق طور دهد تیشه‌ی ما

محو حُسنیم ز رخسار تو ای رشک بهشت

مژه‌ی حور بود خار و خس بیشه‌ی ما

نخل ایمن چه عجب گر دمد از تربت ما

رشته‌ی شمع تجلّی است رگ و ریشه ما

نورسا پی سپر تیغ حوادث شده‌ایم

چون قلم تا شده انشای سخن پیشه‌ی ما

 
 
گوهر
حزین لاهیجی

بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما

صورت کین، همه مهر است در آیینه ما

دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست

ما ز مهر تو، دل سخت تو ازکینهٔ ما

می نهد شیر محبت به فراغت پهلو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه