تا لبالب ز می حسن تو شد شیشهی ما
خونِ گل جوش زند از رگ اندیشهی ما
امشب از بادهی دیدار تو ساغر زدهایم
ماه و خورشید بُوَد دُرد تهِ شیشهی ما
از رگ برق تجلّی است زبان در دهنش
بیستون را سَبَق طور دهد تیشهی ما
محو حُسنیم ز رخسار تو ای رشک بهشت
مژهی حور بود خار و خس بیشهی ما
نخل ایمن چه عجب گر دمد از تربت ما
رشتهی شمع تجلّی است رگ و ریشه ما
نورسا پی سپر تیغ حوادث شدهایم
چون قلم تا شده انشای سخن پیشهی ما