عتاب و لطفت از ابروی مه رویان شود پیدا
که رازنامه از دیباچهی عنوان شود پیدا
ز ترکِ نقش هستی قطره هم زانوی دریا شد
چو رو از خود تو هم پنهان کنی جانان شود پیدا
ز بس محو تو ای رشک بهارم تا دَمِ محشر
چو نرگس دان ز خاکم دیدهی حیران شود پیدا
به جام لفظ سازد نشأه ظاهر بادهی معنی
چو تن ساغر شود لطف شراب جان شود پیدا
ز مژگان طفل اشکم چون شَرَر هر دم به
چو گلناری لباس آن آتشین جولان شود پیدا
خَدَنگش بس که شد جزء بدن تا میزند نَشْتَر
به جای قطرهی خون از رگم پیکان شود پیدا
فدایت عالمی از گوشهگیریها تواند شد
کمان در چلّه گر چون میرود قربان شود پیدا
چو هفت اقلیم نورس یک قلم تسخیر کِلْکت شد
نظیرت کی دگر در کشور ایران شود پیدا



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
که را می گشت در دل کز زمین انسان شود پیدا؟
که می گفت از تنور خام این طوفان شود پیدا؟
به آه گرم دل را آب کن گر تشنه وصلی
که آن گوهر درین دریای بی پایان شود پیدا
نیفشانم ازان بر گرد هستی دامن جرأت
[...]
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
که آدم، ازبهشت آید برون، تا نان شود پیدا
تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل
چو طفلان خون خوری یک عمر، تا دندان شود پیدا
سحر تا شام، باید تک زدن چون آفتاب اینجا
[...]
ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیدا
ز شور عاشقان از هر طرف افغان شود پیدا
نمک میریزد از موج تبسم بر دل ریشم
لب او هر کجا چون پسته خندان شود پیدا
ز یک انداز چشمی کشتی عمرم تباه آمد
[...]
برآ از ظلمت تن تا که نور جان شود پیدا
زجان بگذر دلاچون من که تاجانان شودپیدا
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.