گنجور

 
نورس دماوندی

بیان روشنی دارم به معنی گوش اگر داری

ز عزت سر زند عزت ز خواری گل خواری

نماند زنده آن شمعی که پرتو را نیندازد

دهد از دست خود را صاحب دولت ز خود خواری

نماید قطره چون گرد آوری خود را گهر گردد

پریشانی چو زلف موج ازآشفته اطواری

دلت از کنج کاوی ها مشبک همچو مجمر شد

شرار خرده بینی سوخت جانت را ز پرکاری

چو سود از بندر عباسی زر جز ضرر دیدی

چو همیان سوده کردی گر کنی زر را نگهداری

چرا جان می کنی از جان خود هر دم چه می خواهی

شود جان تو را چون سکه ی زر خط بیزاری

تو چون نسناس منبر را نکردی فرق از هندل

سرآمد خویش را فهمیدی از مندیل زر کاری

در این سودا عوض چیزی نباشد در کف مایع

به دست خود فروشان نیست جز داغ زیان کاری

چه بار خاطر منبر ز سودا می شوی واعظ

نداری مایه ای در کف چه کارت با دکانداری

به نقصان راضی از صاحب کمالی های بی جا شد

ندارد بهتر از خود را چو هر خامی طلبکاری

زمستان فارغی سالی که تعمیر سرا کردی

ز محشر نیست باکت کرده ای خود را چو معماری

چرا نورس از این خواب گران چشمی نمی مالی

شب غفلت چو در طالع ندارد صبح بیداری