چنان در دل خلید از عشق خاری
که زد جوش از بن هر مو بهاری
به خونم کرده کف رنگین نگاری
به چنگ ناز مژگان دل فشاری
محیط حسنش از دل می زند موج
ببین در جوش طوفان از شراری
خط استاده است بر روی چو ماهش
طرف با مهر تابان شد غباری
چه کم گردد ز هند خط و خالت
اگر خرم شود امیدواری
تو را در قبضه ی خواباندن چشم
بود پیوسته مژگان ذوالفقاری
ز دست قدر نشناسان بی درد
ندارد چون هنر داغ اعتباری
خموشی کمتر از رویین دری نیست
به گردم گشت لب بستن حصاری
به جز نورس به نزد نکته سنجی
نمی بینم حریف خوش قماری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو آلیزنده شده در مرغزاری
نباشد بر دلش از بار باری
جهان را نیست جز مردم شکاری
نه جز خور هست کس را نیز کاری
یکی مر گاو بر پروار را کس
جز از قصاب ناید خواستاری
کسی کو زاد و خورد و مرد چون خر
[...]
ز تو نشگفت فضل و بردباری
چنان کز ما جفا و زشتکاری
به مو واجی چرا ته بیقراری
مگر پروردهٔ باد بهاری
چرا گردی بهکوه و دشت و صحرا
به جان ته ندارم اختیاری
ندارم جز غم تو غمگساری
نه جز تیمار تو تیمارداری
مرا از تو غم تو یادگارست
از این بهتر چه باشد یادگاری
بدان تا روزگارم خوش کنی تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.