گنجور

 
نورس دماوندی

چنان در دل خلید از عشق خاری

که زد جوش از بن هر مو بهاری

به خونم کرده کف رنگین نگاری

به چنگ ناز مژگان دل فشاری

محیط حسنش از دل می زند موج

ببین در جوش طوفان از شراری

خط استاده است بر روی چو ماهش

طرف با مهر تابان شد غباری

چه کم گردد ز هند خط و خالت

اگر خرم شود امیدواری

تو را در قبضه ی خواباندن چشم

بود پیوسته مژگان ذوالفقاری

ز دست قدر نشناسان بی درد

ندارد چون هنر داغ اعتباری

خموشی کمتر از رویین دری نیست

به گردم گشت لب بستن حصاری

به جز نورس به نزد نکته سنجی

نمی بینم حریف خوش قماری

 
 
گوهر
شهید بلخی

چو آلیزنده شده در مرغزاری

نباشد بر دلش از بار باری

ناصرخسرو

جهان را نیست جز مردم شکاری

نه جز خور هست کس را نیز کاری

یکی مر گاو بر پروار را کس

جز از قصاب ناید خواستاری

کسی کو زاد و خورد و مرد چون خر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصرخسرو
باباطاهر

به‌ مو واجی چرا ته بیقراری

مگر پروردهٔ باد بهاری

چرا گردی به‌کوه و دشت و صحرا

به‌ جان ته ندارم اختیاری

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
انوری

ندارم جز غم تو غمگساری

نه جز تیمار تو تیمارداری

مرا از تو غم تو یادگارست

از این بهتر چه باشد یادگاری

بدان تا روزگارم خوش کنی تو

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه