گنجور

 
نورس دماوندی

آبرویت نیست بی ریزش اگر دارا شوی

بی دهش در چشم ها خشکی اگر دریا شوی

خاک بازی همچو طفلان از قصور همت است

کمتر از خاکی اگر بازی خور دنیا شوی

تا صفا از دل نداری چشم بی کیفیتی

مشرب مینا شدن داری چرا خاری شوی

زشت را نیکو تصور کردن از بی دیدگی است

چشم می پوشی از این مردم اگر بینا شوی

گل به جرم خنده ای از یکدگر پاشیده شد

در گلستان جهان چون گل مبادا وا شوی

هجر من صورت نمی بندد ز حسن بی حدت

از نظر تا گشته ای پنهان ز دل پیدا شوی

دل به سرو قامت آن شاخ گل گر بسته ای

همچو نورس نخلبند عالم بالا شوی

 
 
گوهر
صائب

پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی

از سر دنیا و دین برخیز تا رعنا شوی

شد حباب از خودنمایی گوی چوگان فنا

سعی کن تا در محیط عشق ناپیدا شوی

طوطی از خاموشی آیینه می آید به حرف

[...]

سیدای نسفی

تا کی ای دل در هوای اطلس و دیبا شوی

از تعلق دست اگر شویی ید بیضا شوی

همدم خورشید می خواهی که چون عیسی شوی

پشت پا زن در دو عالم تا فلک پیما شوی

ملک‌الشعرا بهار

انگلیسا در جهان بیچاره و رسوا شوی

ز آسیا آواره گردی وز اروپا، پا شوی

چشم‌پوشی با دل صد پاره از سودان و مصر

وز بویر و کاپ، دل برکنده و در وا شوی

باکلاه بام خورده با لباس مندرس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه