آبرویت نیست بی ریزش اگر دارا شوی
بی دهش در چشم ها خشکی اگر دریا شوی
خاک بازی همچو طفلان از قصور همت است
کمتر از خاکی اگر بازی خور دنیا شوی
تا صفا از دل نداری چشم بی کیفیتی
مشرب مینا شدن داری چرا خاری شوی
زشت را نیکو تصور کردن از بی دیدگی است
چشم می پوشی از این مردم اگر بینا شوی
گل به جرم خنده ای از یکدگر پاشیده شد
در گلستان جهان چون گل مبادا وا شوی
هجر من صورت نمی بندد ز حسن بی حدت
از نظر تا گشته ای پنهان ز دل پیدا شوی
دل به سرو قامت آن شاخ گل گر بسته ای
همچو نورس نخلبند عالم بالا شوی