شفق رنگ از حنا سرپنجه آمد گرم دلداری
گل شفتالو از می غنچه ی لب چهره گلناری
دهد هر دم به شمشیر قضا سرمشق خونخواری
به دور وسمه ی ابروی جانان خط زنگاری
نمی دانم چه اعجاز است با جادو نگاه من
دهد در عین مستی نرگس او داد هشیاری
به رنگ لعل پیکانی سرشک از دیده می بارد
تو را ای شاخ رز هر کس که بیند در کمان داری
جدا سازد ز هم تیغ زبان ناصح اجزایم
بیا ای داغ سودا کز تو می آید سپر داری
چه می خواهند این سنگین دلان از جان مشتاقان
نه زور آمد به کار از بی قراری نه زر و زاری
از آن خوانند ساحر نرگس او را که بر زخمم
نگاهش مرهم لطفی شود در عین خونخواری
جدا سازد الهی بند بند از هم جدایی را
بود چون حکم تیغ آبدارش بیشتر جاری
دلم گز گز گریزان است از مقراض مژگانش
ندارد یک سر سوزن وفا معشوق بازاری
به جنگ بوسه امشب می کشم میدان امیدی
به امدادم کند خال لبت یا رب طرفداری
به من بستی جناغ بوسه در دل دادنم بردی
تو را با سادگی بوده است این مقدار پر کاری
چو اشک از دیده نورس لخت دل می بارم از مژگان
مسلم شد به هندوی خط و خالش جگر خواری


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.