گنجور

 
قطران تبریزی
 

هنری مرد نباشد بر هر کس خطری

چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری

ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا

ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری

بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی

بی خطر باشم لیکن نه بدین بی خطری

همه اندوه من از کرده من خواست بدانک

همه جائی سفری باشم و آنجا حضری

زین پس اکنون که همه خواری من زین قبل است

همه جائی حضری باشم و آنجا سفری

من چرا نالم خیره که جز آنجا همه جای

بر سران شعرا هست مرا پاک سری

یاد من هست بهر جای که تو یاد کنی

نام من هست بهر شهر که تو نام بری

همه درد من از آنست که کس نیست که او

هنری می ننماید بامید هنری

بروم زی در آن شاه جوان بخت که او

خلق را می کند از تیغ حوادث سپری

سپر دولت ابومنصور آن کو بسخا

بیکی روز کند مال جهان را سپری

او عفو بیش کند تا تو گنه بیش کنی

او عطا بیش دهد تا تو ثنا بیش بری

ای جوادی که گه بزم بلای درمی

وی سواری که گه رزم چراغ گهری

بگه حلم و گه خشم زمانی و زمین

بگه کین و گه مهر شرنگ و شکری

خنک آن کس که گه بزم بتو باز خورد

وای آن کس که گه رزم باو باز خوری

کیست کو رای تو دیده است و نمانده است شگفت

کیست کو روی تو دیده است و نگفته است فری

بگهر گیرد قیمت بهمه جای صدف

این جهان همچو صدف گشت و تو در روی گهری

گر تو از قیصر رومی بستاندی بخراج

رز و بیارند و نیارستم بار گهری کذا

جز بگردون نفرستد بر تو زر ملکی

جز باستر نفرستد بر تو در سطری؟

گر ببزم اندر باشی دل شاهان شکنی

گر برزم اندر باشی دل شیران شکری

رز و آن فرخ گردد که بتو بر گذرد

دل آن خرم گردد که باو بر گذری

درع بر خصم بنالد چو تو شمشیر زنی

بدره بر زر بگرید چو تو بکماز خوری

ای شه گیتی نیکو نظری کن برهی

که ز تو فخر شهانست ز نیکو نظری

من بتو گوش بدان دادم کز بن بکنی

من بتو چشم بدان دادم کز سر بگری

من بر آنم که تو داری خبر از راز فلک

نه بر آنم که تو از راز رهی بیخبری

شاعری را که بسختی سخنی نظم کند

بهمه روی زمین بهتر و برتر نگری

تا ز گفتار جدا باشد همواره نگار

تا ز دیدار بری باشد همواره پری

نیکخواه تو ز گفتار جدا باد جدا

بدسگال تو ز دیدار بری باد بری