نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۱

آتش آلود می شرم گداز آمده ای

نازمت گرم در آغوش نیاز آمده ای

شعله ور ز اتش می جامه ی موجی در بر

همچو چاک دل من سینه ی باز آمده ای

چون سخن شوخی و تمکین به هم آمیخته ای

چون نگه بی سخن و نکته طراز آمده ای

در پری خانه ی بی رنگ حیا از شوخی

چون پریزاد نگه شعبده باز آمدی

بر هم سینه ی صد چاکی و چون ترک نگاه

دست بر قائمه ی خنجر ناز آمده ای

آمدی بی خبر و لشکر ناز از دنبال

از ره مهر و وفا عربده ساز آمده ای

فرصتت باد که در دایره اهل نیاز

خانه پرداز تر از جلوه ی ناز آمده ای

مست و بی مانع و آیان و شلا بین حرکات

مدعا پرور و امید نواز آمده ای

نقد صبر و دل ودین باخته چون نورس ما

در بساطش چه توان یافت که باز آمده ای