لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
حکیم نزاری

در دل نشسته‌ای اگر از دیده رفته‌ای

نی‌نی ز دیده نیز نگویم نهفته‌ای

ما بی‌تو نیستیم و توی ما پس از چه روی

گوییم گاه حاضر و گاهی برفته‌ای

چون برقِ سوزناک که در خشک و تر گرفت

از تاب مهر جان و دلم درگرفته‌ای

از نافه ی نغوله که هرجا دلی دروست

عطارخانه ‌ها همه بر هم کشفته‌ای

ای نوبهار حسن به بستان ما درآی

تا گل به از تو یا تو به از گل شکفته‌ای

لؤلؤی اشک بر مژه ی من ببین بیا

مردانه نکته‌ ای‌ست که در رشته سفته‌ای

خارست نوکِ هر مژه در چشم ما و تو

بر بسترِ حریر به صد ناز خفته‌ای

باریک می‌رود سخن آخر نزاریا

این زان دقیقه‌هاست که با کس نگفته‌ای

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
آشفتهٔ شیرازی

ماه دوهفته هفته‌ای از رخ نهفته‌ای

در دل تو حاضری اگر از دیده رفته‌ای

ای غنچه بدیع ز خون جگر تو را

پروردم و به گلشن مردم شکفته‌ای

ای زلف یار حال منی بس که در همی

[...]

قاآنی

ای زلف سنبلی تو که برگل شکفته‌ای

یا اژدری سیاه که برگنج خفته‌ای

بر شاخ گل بنفشه ندیدم که بشکفد

اینک بنفشه‌ای تو که بر گل شکفته‌ای

بر نار تفته دستهٔ سنبل کسی نکشت

[...]

ملک‌الشعرا بهار

بیدارگشت فتنه‌، چرا رخ نهفته‌ای‌!

برپای شد قیامت کبری‌، چه خفته‌ای‌!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه