گنجور

 
نورس دماوندی

آن طایرم که تیر جفا را نشانه ام

پیکان آبدار بود آب و دانه ام

زلف تو را گرفته رگ خواب چون نسیم

تابیده است پنجه از این دست شانه ام

روزی که کرد غنچه ی تو ناز بلبلم

گل گل شکفت خار و خس آشیانه ام

نشو و نمای دل بود از عقده های زلف

دارد بهار در گره دام دانه ام

بنیاد ما رسید ز سر گشتگی به آب

باشد سواد حلقه ی گرداب خانه ام

چون شمع بس که تندی خویش مرا گداخت

چون شعله مضطرب به نسیم بهانه ام

خاکم ز بس به پستی طالع سرشته اند

صدرم اگر کنند همان آستانه ام

از بس گرفته پستی من اوج اعتبار

جا کرده است در دل صدر آستانه ام

گسترده ام همیشه بساطی ز روی دل

مردم نشین چو دیده از آن است خانه ام

ز احسان به ابر بحر شود مخزن گهر

در کف ز ریزش است کلید خزانه ام

نورس ز اهل فُرس منم بر سخن سوار

از مصرع بلند به کف تازیانه ام

 
 
 
جامی

چشم منی و خانه تو چشم خانه‌ام

حق‌القدوم تو گهر دانه دانه‌ام

چون مردمان خانه چشمم میان آب

از بس که آب دیده گرفته‌ست خانه‌ام

اکنون که زیر ران تو رام است رخش حسن

[...]

صائب

رنگین شده است بس که ز خونین ترانه‌ام

مرغان غلط کنند به گل آشیانه‌ام

هر پاره از دلم در توحید می‌زند

یک نقش بیش نیست در آیینه‌خانه‌ام

دل خوردن است قسمتم از گرد خوان چرخ

[...]

واعظ قزوینی

گمنام بس که همچو وفا در زمانه‌ام

کس جز شکست راه نیابد به خانه‌ام

بیدل دهلوی

عمری‌ست چون نفس به تپیدن فسانه‌ام

از عافیت مپرس دل است آشیانه‌ام

در قلزمی که اوج و حضیضش تحیر است

موج خیالم و به خیالی روانه‌ام

آهم چو دود آتش یاقوت گل نکرد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
قصاب کاشانی

با آنکه در قلمرو هستی یگانه‌ام

بر گوش روزگار، گران چون فسانه‌ام

نه دشمنم به پهلوی خود جا دهد نه دوست

در آب همچو موج و در آتش زبانه‌ام

هرجا که دام وا شود آنجا مجاورم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه