گنجور

 
نورس دماوندی

چنین که بر سرهر حرف او سخن دارم

مگر به کام خود آن غنچه ی دهن دارم

زیوسفی که به مهر لطافت است عزیز

غمی لطیف تر از بوی پیرهن دارم

دمی که حیرت حسنش مرا کند خاموش

چو صبح مهر زخورشید بر دهن دارم

زمین زسایه من موج خیز سیماب است

چگونه در قدمش پاس خویشتن دارم

تن لطیف تو هر گه به خواب می بینم

به ناز بالش خود برگ یاسمن دارم

از آن به رنگ عقیقم سرشک می ریزد

که همچو خال لبش اختر یمن دارم

زبس شکست مرا به سرشکست رسید

تنی چو خرده ی مینا به پیرهن دارم

دلم به خلوت معنی چو نورس است مقیم

اگر مقام به صورت در انجمن دارم

 
 
 
صائب

کنون که با تو مکان در یک انجمن دارم

هزار مرحله ره تا به خویشتن دارم

مدار رزق به اقبال قسمت است که من

در آستین شکر و زهر در دهن دارم

ز صبح مهر تمنا کنم چه ساده دلم

[...]

قدسی مشهدی

چه شعله‌ها زده سر ز آتشی که من دارم

هزار نشاه نو زین می کهن دارم

به آن رسیده که عشقم به غربت اندازد

ازین ملال غریبی که در وطن دارم

به هر کجا که تو باشی، فغان من آنجاست

[...]

عارف قزوینی

من و ز کس گله، حاشا، کی این دهن دارم

ز غیر شکوه ندارم ز خویشتن دارم

مجوی دشمن من غیر من که من دانم

چه دشمنی است که عمری است من به من دارم

نهان به کوری چشم پلیس مخفی شهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه