نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۴

چنین که بر سرهر حرف او سخن دارم

مگر به کام خود آن غنچه ی دهن دارم

زیوسفی که به مهر لطافت است عزیز

غمی لطیف تر از بوی پیرهن دارم

دمی که حیرت حسنش مرا کند خاموش

چو صبح مهر زخورشید بر دهن دارم

زمین زسایه من موج خیز سیماب است

چگونه در قدمش پاس خویشتن دارم

تن لطیف تو هر گه به خواب می بینم

به ناز بالش خود برگ یاسمن دارم

از آن به رنگ عقیقم سرشک می ریزد

که همچو خال لبش اختر یمن دارم

زبس شکست مرا به سرشکست رسید

تنی چو خرده ی مینا به پیرهن دارم

دلم به خلوت معنی چو نورس است مقیم

اگر مقام به صورت در انجمن دارم