گنجور

 
نورس دماوندی

ای دُر گوش تو از ناهید روشن رنگتر

ساعد سیمینت از خورشید زرین رنگتر

دارم آتش پاره ای از شعله شوخ و شنگ تر

شبنم گلزارش از یاقوت آتش رنگ تر

نرگسش از کاروان ناز خوش دنباله تر

غنچه اش از روی صاحب کمالان تنگ تر

شبنم شرمش ز مهر حسن عالم سوزتر

گردش چشمش ز دور چرخ پر نیرنگ تر

در گداز شیشه صبر از نگه چالاک تر

در قمار دلبری از ناز زرین چنگ تر

از برهمن رخ نتابد بت به آن سنگین دلی

از صنم باشد بت کافر دلم دل سنگتر

از نگاه گرم لطف آمیز او گشتم کباب

می شود سوزنده ترآتش چو شد بی رنگ تر

گر کمر بندد مرا اقبال لطفش می کشم

از نزاکت در بر آن موی میان را تنگتر

بشنو از من راست را دور از مخالف می شود

در مقام خال آن لب بوسه سیر آهنگ تر

در ره صبر از کمال شرم و تمکین غمش

پای جرات شد مرا از عذر ناقص لنگتر

بیشتر باید مرا آزار گوناگون کشید

درمحبت گشته ام با هر که من یک رنگتر

در میان فیلسوفان سخن بی گفتگو

نیست از نورس به هر معنی رسا فرهنگتر