گنجور

 
جویای تبریزی

اضطرابی دارم از آرام شوخ و شنگ تر

ناله ای از خامشی یک پرده سیر آهنگ تر

می شوم هر دم ز آغوشت جدا دل تنگ تر

دربرت خواهم کشیدن آخر از دل تنگ تر

دیدهٔ بد دور امروز از پریرویان تر است

ساده تر رخسار و چشم شوخ پر نیرنگ تر

پنجهٔ مژگان او در بردن دلهای سخت

باشد از سرپنجهٔ فولاد زورین چنگ تر

ای ز خود غافل چه عیب دیگران بینی که نیست

از تو کس بی شرم تر، بی عارتر، بی ننگ تر

از کسی چشم حمایت باشدم جویا که اوست

مهربان تر، قدردان تر، یارتر، یک رنگ تر

 
 
گوهر
واعظ قزوینی

مست آمد، با جمالی از شفق گلرنگ تر

چهره در دل بردن، از خورشید زرین چنگ تر

در تکلم از خرام خود بتمکین تر بسی

در تغافل از نگاه خویش، شوخ و شنگ تر

نازک اندامی که من دیدم، خدا روزی کند

[...]

نورس دماوندی

ای دُر گوش تو از ناهید روشن‌رنگ‌تر

ساعد سیمینت از خورشید زرین‌رنگ‌تر

دارم آتش‌پاره‌ای از شعله شوخ و شنگ‌تر

شبنم گلزارش از یاقوت آتش‌رنگ‌تر

نرگسش از کاروان ناز خوش‌دنباله‌تر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه